|
یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:, :: 1:6 :: نويسنده : parmida
سلام بچه ها!!! ببخشید یه مدت نبودم! ولی برگشتم! خوش اومدم!!!!!!! خب دیگه همینو میخواستم بگم! بای بای
![]()
جمعه 19 خرداد 1391برچسب:, :: 19:31 :: نويسنده : parmida
اااااایییییییییییییییییییییییییییییییی من الان دردم گرفت!!! منبع هم رو خودش نوشته! ![]()
پنج شنبه 18 خرداد 1391برچسب:, :: 18:25 :: نويسنده : parmida
بچه ها!!! یه مدت بود اقایون مشکلاتشون رو به دریا میسپردن!!!(مراجعه به وب امین) با این پست میخواستم بگم ما هم میتونیم مشکلاتمونو به دریا بدیم!!! البته با استفاده از خود مشکلاتمون راستی بچه ها یه نکته!!!! این فقط یه شوخیه!!!! خب؟؟!!!
حالا اروم باشیدو مشکلاتتونو به دریا بدین . . . . . . . . . . . . . . . . ![]()
سه شنبه 16 خرداد 1391برچسب:, :: 20:31 :: نويسنده : parmida
اگه میخوای گوگلو بترکونی برو تو این لینک! http://mrdoob.com/projects/chromeexperiments/google_gravity/ ![]()
دو شنبه 15 خرداد 1391برچسب:, :: 15:36 :: نويسنده : parmida
- پسرم تو که هنوز نخوابیدی؟.. - - نکنه منتظری قصه برات بگم.. - - بیخود... امشب از قصه خبری نیست ...بگیر بخواب ببینم..خوابم میاد بدجور!! - - هیسسسس..مگه نمیبینی بابات خوابیده.. - - خیله خب میگم..بشرطی که قول بدی زودی بخوابی.. - - خب..یکی بود یکی نبود.. - - زیر گنبد کبود....راستی مسواکتو زدی؟...ببینم دندوناتو.. - - افرین پسرم....ای..وای ..عزیزم بذار ببینم این کیه نصفه شبی زنگ میزنه.. - - - - - - ببخش پسرم ..خالت بود...... ..پسرم ؟!!...خوابیدی؟!!..چرا پتو روت نکشیدی ؟!!..الهی مامان فدات بشه..خوب بخوابی عزیزم..مشالا خالته دیگه چونش گرم بشه..دیگه ول کن نیست..اینقدر حرف زد خواب از سرم پرید..برم کتاب رمانمو بخونم بلکه شاید خوابم ببره..
![]()
جمعه 12 خرداد 1391برچسب:, :: 17:4 :: نويسنده : parmida
مردی جوان در راهروی بیمارستان ایستاده، نگران و مضطرب.
در انتهای کادر در بزرگی دیده می شود با تابلوی "اتاق عمل".
چند لحظه بعد در اتاق باز ودکتر جراح با لباس سبز رنگ از آن خارج می شود. مرد نفسش را در سینه حبس می کند.
دکتر به سمت او می رود.
مرد با چهره ای آشفته به او نگاه می کند.
دکتر: واقعا متاسفم . ما تمام تلاش خودمون رو کردیم تا همسرتون رو نجات بدیم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون برای همیشه فلج شده.
ما ناچار شدیم هر دو پا رو قطع کنیم. چشم چپ رو هم تخلیه کردیم..
باید تا آخر عمر ازش پرستاری کنی, با لوله مخصوص بهش غذا بدی،
روی تخت جابجاش کنی،حمومش کنی، زیرش رو تمیز کنی و باهاش صحبت کنی...
اون حتی نمی تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسیب دیده...
با شنیدن صحبت های دکتر به تدریج بدن مرد شل می شود، به دیوار تکیه می دهد. سرش گیج می رود و چشمانش سیاهی می رود.
با دیدین این عکس العمل، دکتر لبخندی می زند و دستش را روی شانه مرد می گذارد. دکتر: هه! شوخی کردم...
زنت همون اولش مرد!!!!!
![]()
جمعه 12 خرداد 1391برچسب:, :: 16:11 :: نويسنده : parmida
یه اسبه زنگ میزنه سیرک میگه با مدیر سیرک کار دارم . گوشی رو میدن به مدیر سیرک اسبه بهش میگه آقا من کار میخوام مدیره میگه کار نیست اسبه همینطور اصرار میکنه مدیر هم انکار تا آخرش مدیره میگه کشتیمون حالا چه کار بلدی؟ اسبه میگه احمق دارم باهات حرف میزنم! ![]()
جمعه 12 خرداد 1391برچسب:, :: 1:23 :: نويسنده : parmida
امروزم تولد امروز تولد اجی شلختمه!!! ریحانه جونم تولدت مبارک گلم! میدونم کادو میخوای!!! الکی که نمیای وبم!!! کادوت تو لینکامه!!!!!بعد بهت رمزشو میدم! عزیییییییییییززززززززمممممممم!!!!!! نیم ساعت نشستم برات کیک پیدا کردم!!!! امیدوارم دوس داشته باشی!!!! بخاطر تو و داداش موسیم اهنگ وبو عوض کردم!!! دوسش داری؟؟!!! اینم از کیکا!!! . . . . . . . اینو خودم برات پختم!!!
![]() ![]() |