|
پنج شنبه 1 تير 1391برچسب:, :: 15:33 :: نويسنده : parmida
یه روز تو یه شهری که همه با هم دوست بود یه شاهزاده ای که با مامان باباش زندگی میکرد اون روز تصمیم میگیره با دوستاش برن بیرون بازی کنن دخترک همه ی لباسای سلنتیش خراب میشه وختی میره خونه هیشگی دعواش نمیکنه بعد میره لباساشو عوض میکنه و هرکاری دلش میخواد میکنه!اخر شبم میگیره میخوابه! این داستان که تموم شد! کلاغه رسید به خونه! دید که داره یه عالمه! نامه ی نا خونده!
+میدونم داستانه جالبی نبود ولی من لازم داشتم که یه داستان بخونم که اولش با یکی بود یکی نبود شروع نشه!و اخرشم کلاغه به خونش برسه!یه داستان میخواستم که توش هیچ چیزه بدی اتفاق نیفته! میدونم اصلا براتون جالب نبود ولی من به یه همچین داستی احتیاج داشتم... نظرات شما عزیزان:
با سلام
بی نظیر بود.بدون اغراق خیلی عالی بود من صادقی هستم مدیر گالری نقاشی نگارین خوشحال میشم به گالری کوچک من (که فقط یک سری از کارهام هستن) سری بزنید و دیدن بفرمایید. اگر تشریف بیارید و نظر ارزشمندتون رو برام بگذارید بسیار خوشحالم خواهید کرد... سپاس گزارم بابت مطالب ناب و عالی تان . توفیق رفیق راهتان باد پاسخ:میسی!!!باشه
منم به همچین داستانی نیاز داشتم!
![]()
![]() |