|
جمعه 2 تير 1391برچسب:, :: 16:2 :: نويسنده : parmida
CIA حدود چند ماه قبل شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد . اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد. پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند . در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد . در روز مقرر، مامور يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزدي ك كرد و در حاليكه اسلحه اي CIA را به او ميداد گفت : "- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!" مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت : " – حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم." نگاهي كرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد." CIA مامور بنا براين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسحه اي را به او مي دادند گفتند: "- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني . همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش " مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد . براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد و پس از ۵ دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت: " – من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم. حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم،" پاسخ داد: CIA كارمند "- نه! همسرت را بردار و به خانه برو." حالا تنها خانم شركت كننده باقي مانده بود . آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند: " – ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. اين تست نهايي است . داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بكش." او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد . حتي قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك ۱۲ گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند . بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند . اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت . سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند . او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي كرد گفت: "- شما بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقی است . من مجبور شدم مرتيكه را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد نظرات شما عزیزان:
salam aziiiiiiiizam khaeli ba hal bob mamanam mige baead in khanome raeese cia beshe. he he he be ma ham sar bezan aziz.
پسر دل گرفته
![]() ساعت10:30---4 تير 1391
می گممممممممم ........
پس با هم دوست شیم
اسم سایتمو زیر می نویسم=
http://pesardelgerefte.mihanblog.com/
جوابشو بده منتظرم
وای! عاااااااااالی بود!!
چه روحیه ی لطیفی داشته!
![]()
![]() |